روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
در جستجوی حال منی ؟ رفیق... حال من ... حال خستگی است ...حال پرستوی مهاجری است که بعد عمری کوچ، هنوز بی منزل است... حال من حال کبوتر دلتنگی است که آذوقه به آشیان می برد اما, خبری از جوجه هایش نیست...حال من ...حال من... حال باغ بی بهاری ست که خزانش پایانی ندارد... حال من ...حال خوبی نیست رفیق... تو نمی دانی تا رفتن... تا رهایی...
چقدر راه مانده است ؟!... ای جاده های گمشده در مه! ای روزها ی سخت ادامه ! از پشت لحظه ها به در آیید ! ای روز آفتابی ! ای مثل چشمهای خدا آبی ! ای روز آمدن ! ای مثل روز ، آمدنت روشن ! این روزها که می گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم ! اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟ قیصر امین پور به شعرهای زیبای خانم مارگوت بیکل عشق می ورزم... عشق، هدیه است... در کنارِ تواَم! دوستِ من! عشق ، **************** ************* کسی که هرگز ما میباید کامل کنیم یکدیگر را ، ************* **************
خواستم پست جدیدی بگذارم اما مرا قلم و دلی نیست که این چنین زیبا و دلنشین از ساده ترین واژه ها غوغایی به پا کند ...غوغا و احساس شعفی که با خواندن شعرهای مارگوت بیکل وجودم را فرا می گیرد ...
جاندارُ مجسّم!
حادث میشودُ
تحمیلش نمیتوان کرد.
قلب را لبْریز میکند.
با عقل فهمیده نمیشودُ
به چنگ نمیآید.
مقدّریست که همه چیز را
دگرگون میسازد.
عشق، هدیه است...
تُردترینُ گرانمندترینِ هَر زندهگی.
دوست داشتنُ
دوست داشته شُدن
وَ از نو شناختنِ هر روز.
*************
احساسم را با تو در میان میگُذارم،
اندیشههایم را با تو قسمت میکنم،
راهی مُشترک پیشِ پایت میگُذارم،
امّا ازآنِ تو نیستم!
با مسئولیت خود زندهگی میکنم!
مرا به ماندن مجبور نکن! دوستِ من!
احساسم را به کفهی قضاوت نگذار!
نه اندیشهیی برایم معین کن
وَ نه راهی برای درنوشتن!
به تصاحبم نکوشُ
تعهداتم را نادیده مگیر!
اگر از آزادی محرومم کنی
ـ دوستِ من! ـ
تو را از بودنم محروم خواهم کرد!
***************
زمانی در چشمانِ تو ،
نابودیُ
یأسُ
دلْمُردهگی در سخن بودند!
اینک امّا چشمانت
از جرأتُ
امیدُ
شوقِ حیات چراغانند!
دگرگون میکند!
گاهی نیازی به فاصله استُ
گذشتِ زمان ،
تا زخمها درمان یابند
وَ سرخوردهگیها
چون خطاهای کوچکی شناخته وُ
پذیرفته شوند!
آنگاه
در با احتیاط باز خواهد شُد
و تو اجازهی بازگشتِ دوباره خواهی داشت
به زندهگیِ من!
سلام بر رفاقت!
شهامتِ نه گفتنِ قاطعانه را ندارد،
نخواهد توانست
آری گفتنِ مداوم در زندهگی را
تاب آورد.
نه آن که همانند شویم!
تو جبران میکنی
کمْبودهای مرا
وَ آنجا که تو تُند میروی
من قدم آهسته میکنم!
*************
ما میباید کامل کنیم یکدیگر را ،
نه آن که همانند شویم!
تفاوتها،
زندهگی را پُربار میکنندُ
عشق را
افسون!
همْکناریِ تو را حس کردن!
طنینِ صدایت را شنیدنُ
ردِ دستهایت را پِی گرفتن!
اعتماد کردن به چشمانت
وَ به آوای عشقی پنهان، گوش سپردن
که زندهگیِ ما را با خویش میبردُ
دگرگون میکند
وَ میپاشد رنگهای روشنش را
بر تاریکیِ روزمرهگی!
تا آنهنگام که فصلِ آخر
در کتابِ زندهگیِ انسانی نوشته نَشُده،
هر صفحه وُ هَر تجربهیی مهیج است!
همه چیز گشوده استُ قابل تغییر!
کسی که تنها
به فصلهای قدیمیُ ورق خوردهی کتاب بیاندیشد،
نقطهی اوجِ فصلِ آخرِ زندهگی را
از دست میدهد!
**************
میخواهم از زمانی که برایم باقی مانده ،
در کنارِ تو لذت ببرم!
شاکرِ روزهایی که
هر یک به هدیهیی مانندند،
رؤیاها وُ امیدهایی که
هنوز امکانِ مُمکن شُدن دارند
وَ عشقها وُ مهربانیهایی
که هنوز
فرصتِ تجربه کردنشان با ماست!
یک روز،
روزِ آخرِ ما خواهد بود!
| Design By : Night Melody |
